اهل بایستی که جان افشاندمی
دامن از اهل جهان افشاندمی
۱گر مرا یک اهل ماندی بر زمین
آستین بر آسمان افشاندمی
۲شاهدان را گر وفائی دیدمی
زرّ و سر در پایشان افشاندمی
۳گر وفا از رخ برافکندی نقاب
بس نثارا کان زمان افشاندمی
۴گر مرا دشمن ز من دادی خلاص
بر سر دشمن روان افشاندمی
۵بر سرم شمشیر اگر خون گریَدی
در سرشک خنده جان افشاندمی
۶گر مقام نیست هستان دانمی
هستی خود در میان افشاندمی
۷جرعهٔ جان از زکات هر صبوح
بر سرِ سُبّوحخوان افشاندمی
۸لعل تاج خسروان بربودمی
بر سفال خُمستان افشاندمی
۹دل ندارم ورنه بر صید آمدی
هر خدنگی کز کمان افشاندمی
۱۰گر نه خاقانی مرا بند آمدی
دست بر خاقان و خان افشاندمی
۱۱