چشمهٔ خون ز دلم شیفتهتر کس را نی
خون شو ای چشم که این سوز جگر کس را نی
۱تنم از اشک به زر رشتهٔ خونین ماند
هیچ زر رشته ازین تافتهتر کس را نی
۲هیچ کس عمر گرامی نفروشد به عدم
سرّ این بیع مرا هست اگر کس را نی
۳درد دل بر که کنم عرضه که درمان دلم
کیمیائی است کز او هیچ اثر کس را نی
۴آن جگر تر کن من کو که ز نادیدن او
خشک آخورتر ازین دیدهٔ تر کس را نی
۵غم او بر دل من پردهٔ زنگاری بست
کس چه داند که بر این پرده گذر کس را نی
۶آه و دردا که چراغ من تاریک بمرد
باورم کن که ازین درد بتر کس را نی
۷غلطم من که چراغی همه کس را میرد
لیک خورشید مرا مرد و دگر کس را نی
۸دل خاقانی ازین درد درون پوست بسوخت
وز برون غرقهٔ خون گشت خبر کس را نی
۹