دل و جان را در این حضرت بپالا
چو صافی شد رود صافی به بالا
۱اگر خواهی که ز آب صاف نوشی
لب خود را به هر دردی میالا
۲از این سیلاب درد او پاک ماند
که جانبازست و چست و بیمبالا
۳نپرد عقل جزوی زین عقیله
چو نبود عقل کل بر جزو لالا
۴نلرزد دست وقت زر شمردن
چو بازرگان بداند قدر کالا
۵چه گرگینست وگر خارست این حرص
کسی خود را بر این گرگین ممالا
۶چو شد ناسور بر گرگین چنین گر
طلی سازش به ذکر حق تعالا
۷اگر خواهی که این در باز گردد
سوی این در روان و بیملال آ
۸رها کن صدر و ناموس و تکبر
میان جان بجو صدر معلا
۹کلاه رفعت و تاج سلیمان
به هر کل کی رسد حاشا و کلا
۱۰خمش کردم سخن کوتاه خوشتر
که این ساعت نمیگنجد علالا
۱۱جواب آن غزل که گفت شاعر
بقایی شاء لیس هم ارتحالا
۱۲