بیا ای جان نو داده جهان را
ببر از کار عقل کاردان را
۱چو تیرم تا نپرانی نپرم
بیا بار دگر پر کن کمان را
۲ز عشقت باز تشت از بام افتاد
فرست از بام باز آن نردبان را
۳مرا گویند «بامش از چه سوی است؟»
از آن سویی که آوردند جان را
۴از آن سویی که هر شب جان روان است
به وقت صبح بازآرد روان را
۵از آن سو که بهار آید زمین را
چراغ نو دهد صبح آسمان را
۶از آن سو که عصایی اژدها شد
به دوزخ برد او فرعونیان را
۷از آنسو که تورا این جست و جو خاست
نشان خود اوست میجوید نشان را
۸تو آن مردی که او بر خر نشسته است
همیپرسد ز خر این را و آن را
۹خمش کن کاو نمیخواهد ز غیرت
که در دریا درآرد همگنان را
۱۰