بسوزانیم سودا و جنون را
درآشامیم هر دم موج خون را
۱حریف دوزخآشامانِ مستیم
که بشکافند سقف سبزگون را
۲چه خواهد کرد شمع لایزالی
فلک را؟ وین دو شمع سرنگون را؟
۳فروبُرّیم دست دزد غم را
که دزدیدهست عقل صد زبون را
۴شراب صرف سلطانی بریزیم
بخوابانیم عقل ذوفنون را
۵چو گردد مست، حد بر وی برانیم
که از حد بُرد تزویر و فسون را
۶اگر چه زوبع و استاد جملهست
چه داند حیلهٔ ریب المنون را؟
۷چنانش بیخود و سرمست سازیم
که چون آید، نداند راه چون را
۸چنان پیر و چنان عالِم فنا به
که تا عبرت شود لایعلمون را
۹کنون عالِم شود کز عشق جان داد
کنون واقف شود علم درون را
۱۰درون خانه دل او ببیند
ستون این جهان بیستون را
۱۱که سرگردان بدین سرهاست گر نه
سکون بودی جهان بیسکون را
۱۲تنِ باسَر نداند سرّ کن را
تن بیسر شناسد کاف و نون را
۱۳یکی لحظه بنه سر ای برادر
چه باشد از برای آزمون را؟
۱۴یکی دم رام کن از بهر سلطان
چنین سگ را، چنین اسب حرون را
۱۵تو دوزخ دان خود آگاهی عالم
فنا شو کم طلب این سرفزون را
۱۶چنان اندر صفات حق فرورو
که برنایی نبینی این برون را
۱۷چه جویی ذوق این آب سیه را؟
چه بویی سبزه این بام تون را؟
۱۸خمش کردم نیارم شرح کردن
ز رشک و غیرت هر خام دون را
۱۹نما ای شمس تبریزی کمالی
که تا نقصی نباشد کاف و نون را
۲۰