دلارام نهان گشته ز غوغا
همه رفتند و خلوت شد برون آ
۱برآور بنده را از غرقه خون
فرح ده روی زردم را ز صفرا
۲کنار خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سوی دریا
۳چو تو در آینه دیدی رخ خود
از آن خوشتر کجا باشد تماشا
۴غلط کردم در آیینه نگنجی
ز نورت میشود لا کل اشیاء
۵رهید آن آینه از رنج صیقل
ز رویت میشود پاک و مصفا
۶تو پنهانی چو عقل و جمله از تست
خرابیها عمارتها به هر جا
۷هر آنک پهلوی تو خانه گیرد
به پیشش پست شد بام ثریا
۸چه باشد حال تن کز جان جدا شد
چه عذر آرد کسی کز تست عذرا
۹چه یاری یابد از یاران همدل
کسی کز جان شیرین گشت تنها
۱۰به از صبحی تو خلقان را به هر روز
به از خوابی ضعیفان را به شبها
۱۱تو را در جان بدیدم بازرستم
چو گمراهان نگویم زیر و بالا
۱۲چو در عالم زدی تو آتش عشق
جهان گشتست همچون دیگ حلوا
۱۳همه حسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جدی و جوزا
۱۴بدان شد شب شفا و راحت خلق
که سودای توش بخشید سودا
۱۵چو پروانهست خلق و روز چون شمع
که از زیب خودش کردی تو زیبا
۱۶هر آن پروانه که شمع تو را دید
شبش خوشتر ز روز آمد به سیما
۱۷همیپرد به گرد شمع حسنت
به روز و شب ندارد هیچ پروا
۱۸نمییارم بیان کردن از این بیش
بگفتم این قدر باقی تو فرما
۱۹بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که به گوید حدیث قاف عنقا
۲۰