صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
۱کوه را که کند اندر نظر مرد قضا
کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر
۲خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد
خنک آن قافلهای که بودش دوست خفیر
۳حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم
جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر
۴ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند
سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر
۵زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهان
ز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر
۶ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلان
جز تو جمله همه لا است از آنیم فقیر
۷تاج زرین بده و سیلی آن یار بخر
ور کسی نشنود این را انما انت نذیر
۸بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوست
بوسهها یابد رویت ز نگاران ضمیر
۹مرد دنیا عدمی را حشمی پندارد
عمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر
۱۰رفت مردی به طبیبی به کله درد شکم
گفت او را تو چه خوردی که برسته است زحیر
۱۱بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوست
گفت من سوخته نان خورده ام از پست فطیر
۱۲گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر
گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر
۱۳گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسد
تا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر
۱۴نیست را هست گمان بردهای از ظلمت چشم
چشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر
۱۵هله ای شارح دلها تو بگو شرح غزل
من اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر
۱۶