اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار
۱زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف
همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار
۲جدی را بین به کرشمه به اسد مینگرد
حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار
۳مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل
که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار
۴کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ
گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار
۵دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر
شود آن سنبله خشک از او گوهربار
۶جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد
حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار
۷تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس
شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار
۸اندر این عید برو گاو فلک قربان کن
گر نهای چون سرطان در وحلی کژرفتار
۹این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست
هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار
۱۰شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی
روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار
۱۱