روستایی بچهای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
۱که از او محتسب و مهتر بازار بدرد
در فغانند از او از فقعی تا عطار
۲چون بگویند چرا میکنی این ویرانی
دست کوته کن و دم درکش و شرمی میدار
۳او دو صد عهد کند گوید من بس کردم
توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
۴بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم
که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
۵باز در حین ببرد از بر همسایه گرو
بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
۶خویشتن را به کناری فکند رنجوری
که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
۷این هم از مکر که تا درفکند مسکینی
که بر او رحم کند او به گمان و پندار
۸پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است
پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
۹هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه
بکند در عوض آن بکنم من صد بار
۱۰تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند
به طریق گرو و وام به چار و ناچار
۱۱چون بداند برود خاک کند بر سر او
جامه زد چاک به زنهار از این بیزنهار
۱۲چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق
صوفیی گردد صافی صفت بیآزار
۱۳یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست
چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
۱۴به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند
شکرابت دهد او از شکر آن گفتار
۱۵همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی
که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
۱۶و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند
که بگویی تو که لقمان زمانست به کار
۱۷تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند
سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
۱۸روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را
که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
۱۹چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری
آفتی مزبلهای جمله شکم طبلی خوار
۲۰هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس
پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
۲۱محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست
کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
۲۲زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ
همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
۲۳محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار
وان دغل هست در او نفس پلید مکار
۲۴چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند
جمله گفتند که سحرست فن این طرار
۲۵چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله
برویم از کف او نزد خداوند کبار
۲۶صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین
که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
۲۷چو از او داد بخواهیم از این بیدادی
او به یک لحظه رهاند همه را از آزار
۲۸که اگر هیبت او دیو پری نشناسد
هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
۲۹برهندی همه از ظلمت این نفس لئیم
گر از او یک نظری فضل بتابند بهار
۳۰خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است
بس از او برخورد آن جان و روان زوار
۳۱