پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر
۱کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت
جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر
۲تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی
هست منصور جان را هر طرف دار دیگر
۳جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریا
کی کند التفاتی دل به دلدار دیگر
۴جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویت
نیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر
۵در خرابات مردان جام جانست گردان
نیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر
۶همتی دار عالی کان شه لاابالی
غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر
۷پارهای چون برانی اندر این ره بدانی
غیر این گلستانها باغ و گلزار دیگر
۸پا به مردی فشردی سر سلامت ببردی
رفت دستار بستان شصت دستار دیگر
۹دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگه
من گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر
۱۰روز چون عذر آری شب سر خواب خاری
پای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر
۱۱جز که در عشق صانع عمر هرزهست و ضایع
ژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر
۱۲بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرت
کو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر
۱۳گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردی
گفت نی من نبردم برد عیار دیگر
۱۴گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم
دل بگوید نماند شک و انکار دیگر
۱۵راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجان
جز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر
۱۶چون کمالات فانی هستشان این امانی
که به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر
۱۷پس کمالات آن را کو نگارد جهان را
چون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر
۱۸بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشد
تا در این دام افتد هر دم اِشکار دیگر
۱۹چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیدا
هر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر
۲۰هر کجا خوش نگاری روز و شب بیقراری
جوید او حسن خود را نوخریدار دیگر
۲۱هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بویی
مشتری وار جوید عاشقی زار دیگر
۲۲این نفس مست اویم روز دیگر بگویم
هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر
۲۳بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشن
هست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر
۲۴