داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
۱باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
۲کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بیساجد سجودی خوش بیار
۳آه بیساجد سجودی چون بود
گفت بیچون باشد و بیخارخار
۴گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
۵تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
۶من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار
۷شمعها میورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار
۸شرق و مغرب چیست اندر لامکان
گلخنی تاریک و حمامی به کار
۹ای مزاجت سرد کو تاسه دلت
اندر این گرمابه تا کی این قرار
۱۰برشو از گرمابه و گلخن مرو
جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
۱۱تا ببینی نقشهای دلربا
تا ببینی رنگهای لاله زار
۱۲چون بدیدی سوی روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار
۱۳شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار
۱۴خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بباریده به ترک و زنگبار
۱۵روز رفت و قصهام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار
۱۶شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست میدارد خمار اندر خمار
۱۷