بس که میانگیخت آن مه شور و شر
بس که میکرد او جهان زیر و زبر
۱مر زبان را طاقت شرحش نماند
خیره گشته همچنین میکرد سر
۲ای بسا سر همچنین جنبان شده
با دهان خشک و با چشمان تر
۳در دو چشمش بین خیال یار ما
رقص رقصان در سواد آن بصر
۴من به سر گویم حدیثش بعد از این
من زبان بستم ز گفتن ای پسر
۵پیش او رو ای نسیم نرم رو
پیش او بنشین به رویش درنگر
۶تیز تیزش بنگر ای باد صبا
چشم و دل را پر کن از خوبی و فر
۷ور ببینی یار ما را روترش
پردهای باشد ز غیرت در نظر
۸مو نباشد عکس مو باشد در آب
صورتی باشد ترش اندر شکر
۹توبه کردم از سخن این باز چیست
توبه نبود عاشقانش را مگر
۱۰توبه شیشه عشق او چون گازرست
پیش گازر چیست کار شیشه گر
۱۱بشکنم شیشه بریزم زیر پای
تا خلد در پای مرد بیخبر
۱۲شحنه یار ماست هر کو خسته شد
گو مرا بسته به پیش شحنه بر
۱۳شحنه را چاه زنخ زندان ماست
تا نهم زنجیر زلفش پای بر
۱۴بند و زندان خوش ای زنده دلان
خوش مرا عیشیست آن جا معتبر
۱۵گرچه میکاهم چو ماه از عشق او
گرچه میگردم چه گردون بر قمر
۱۶بعد من صد سال دیگر این غزل
چون جمال یوسفی باشد سمر
۱۷زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک
این ز دل گفتم نگفتم از جگر
۱۸من چو داوودم شما مرغان پاک
وین غزلها چون زبور مستطر
۱۹ای خدایا پر این مرغان مریز
چون به داوودند از جان یارگر
۲۰ای خدایا دست بر لب مینهم
تا نگویم زان چه گشتم مستتر
۲۱