ای نهاده بر سر زانو تو سر
وز درون جان جمله باخبر
۱پیش چشمت سرکش روپوش نیست
آفرینها بر صفای آن بصر
۲بحر خونست ای صنم آن چشم نیست
الحذر ای دل ز زخم آن نظر
۳در مژه او گرچه دل را مژدههاست
الحذر ای عاشقان از وی حذر
۴او به زیر کاه آب خفتهست
پا منه گستاخ ور نی رفت سر
۵خفته شکلی اصل هر بیدادیی
تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر
۶پاره خواهم کرد من جامه ز تو
ای برادر پارهای زین گرمتر
۷سرکه آشامی و گویی شهد کو
دست تو در زهر و گویی کو شکر
۸روح را عمریست صابون میزنی
یا تو را خود جان نبودست ای مگر
۹تا به کی صیقل زنی آیینه را
شرم بادت آخر از آیینه گر
۱۰سوی بحر شمس تبریزی گریز
تا برآرد ز آینه جانت گهر
۱۱