طرفه گرمابهبانی کو ز خلوت برآید
نقش گرمابه یکیک در سجود اندرآید
۱نقشهای فسرده بیخبروار مرده
ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید
۲گوشهاشان ز گوشش اهل افسانه گردد
چشمهاشان ز چشمش قابل منظر آید
۳نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان
چون معاشر که گهگه در می احمر آید
۴پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشان
کز هیاهوی و غلغل غرّهٔ محشر آید
۵نقشها یکدگر را جانب خویش خوانند
نقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید
۶لیک گرمابهبان را صورتی درنیابد
گرچه صورت ز جستن در کر و در فر آید
۷جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشان
ناشناسا شه جان بر سر لشکر آید
۸گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید
دامن هر فقیری از کفش پرزر آید
۹دار زنبیل پیشش، تا کند پر ز خویشش
تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید
۱۰برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی هم
چونک آن ماه یکدم مست در محضر آید
۱۱باده خُمخانه گردد مرده مستانه گردد
چوب حنانه گردد چونک بر منبر آید
۱۲کم کند از لقاشان بفسرد نقشهاشان
گم شود چشمهاشان گوشهاشان کر آید
۱۳باز چون رو نماید چشمها برگشاید
باغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید
۱۴رُو به گلزار و بستان دوستان بین و دستان
در پی این عبارت جان بدان معبر آید
۱۵آنچ شد آشکارا کِی توان گفت یارا؟
کلک آن کِی نویسد گرچه در محبر آید؟
۱۶