باز شیری با شکر آمیختند
عاشقان با همدگر آمیختند
۱روز و شب را از میان برداشتند
آفتابی با قمر آمیختند
۲رنگ معشوقان و رنگ عاشقان
جمله همچون سیم و زر آمیختند
۳چون بهار سرمدی حق رسید
شاخ خشک و شاخ تر آمیختند
۴رافضی انگشت در دندان گرفت
هم علی و هم عمر آمیختند
۵بر یکی تختند این دم هر دو شاه
بلک خود در یک کمر آمیختند
۶هم شب قدر آشکارا شد چو عید
هم فرشته با بشر آمیختند
۷هم زبان همدگر آموختند
بی نفور این دو نفر آمیختند
۸نفس کل و هر چه زاد از نفس کل
همچو طفلان با پدر آمیختند
۹خیر و شر و خشک و تر زان هست شد
کز طبیعت خیر و شر آمیختند
۱۰من دهان بستم تو باقی را بدان
کاین نظر با آن نظر آمیختند
۱۱بهر نور شمس تبریزی تنم
شمع وارش با شرر آمیختند
۱۲