شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
۱هر که بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
۲گرد من میگشت یک لولی پریر
همچنینم برد کلی کرد و مرد
۳کرد لولی دست خود در خون من
خون من در دست آن لولی فسرد
۴تا که میشد خون من انگوروار
سالها انگور دل را میفشرد
۵کرد دیدم کو کند دزدی ولیک
کرد ما را بین که او دزدید کرد
۶کی گمان دارد که او دزدی کند
خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد
۷دزد خونی بین که هر کس را که کشت
خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد
۸رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت
سیم برد و دامن پرزر شمرد
۹دردها و دردها را صاف کرد
پیش او آرید هر جا هست درد
۱۰این جهان چشمست و او چون مردمک
تنگ میآید جهان زین مرد خرد
۱۱باز رشک حق دهانم قفل کرد
شد کلید و قفل را جایی سپرد
۱۲