چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
۱از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
۲همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
۳شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
۴کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
۵چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
۶خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
۷در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
۸همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
۹تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
۱۰اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
۱۱غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند
۱۲