دوش می گفت جانم کای سپهر معظم
بس معلق زنانی شعلهها اندر اشکم
۱بیگنه بیجنایت گردشی بینهایت
بر تنت در شکایت نیلی ای رسم ماتم
۲گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش
هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم
۳صورتت سهمناکی حالتت دردناکی
گردش آسیاها داری و پیچ ارقم
۴گفت چرخ مقوس چون نترسم از آن کس
کاو بهشت جهان را می کند چون جهنم
۵در کفش خاک مومی سازدش زنگ و رومی
سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم
۶او نهانی است یارا این چنین آشکارا
پیش کرده است ما را تا شود او مکتم
۷کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان
گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم
۸چون تن خاکدانت بر سر آب جانت
جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم
۹در تتق نوعروسی تندخویی شموسی
می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم
۱۰خاک از او سبزه زاری چرخ از او بیقراری
هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم
۱۱عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی
عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم
۱۲باد پویان و جویان آبها دست شویان
ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم
۱۳بحر با موجها بین گرد کشتی خاکین
کعبه و مکهها بین در تک چاه زمزم
۱۴شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن
که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم
۱۵