چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی باز مرانش ز در
۱چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
۲عشق بود گلستان پرورش از وی ستان
از شجره فقر شد باغ درون پرثمر
۳جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود
خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
۴طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز
تازه و ترست عشق طالب او تازه تر
۵عشق برد جوبجو تا لب دریای هو
کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور
۶هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید
نحس قرین زحل شمس قرین قمر
۷دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست
گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر
۸تن چو ز آب منیست آب به پستی رود
اصل دل از آتشست او نرود جز زبر
۹غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری
بیخبری زان گهر تا نشوی بیخبر
۱۰