مطربِ عاشقان بجنبان تار
بزن آتش به مؤمن و کفار
۱مصلحت نیست عشق را خمشی
پرده از روی مصلحت بردار
۲تا بنگریست طفل گهواره
کی دهد شیر مادر غمخوار
۳هر چه غیرِ خیالِ معشوقست
خارِ عشقست اگر بود گلزار
۴مطربا چون رسی به شرح دلم
پای در خون نهادهای هش دار
۵پای آهسته نِه که تا نجهد
چکهای خونِ دل به هر دیوار
۶مطربا زخمهای دل میبین
تا ندانند خویشتن خوشدار
۷مطربا نام بر ز معشوقی
کز دلِ ما ببرد صبر و قرار
۸من چه گفتم کجا بماند دلی
گر دلم کوه بود رفت از کار
۹نام او گوی و نام من کم کن
تا لقب گویمت نکوگفتار
۱۰چون ز رفتار او سخن گویم
دل کجا میرود زهی رفتار
۱۱شمس تبریز عیسی عهدی
هست در عهد تو چنین بیمار
۱۲