چند از این راه نو روزگار
پرده آن یار قدیمی بیار
۱آتش فرعون بکش ز آب بحر
مفرش نمرود به آتش سپار
۲چرخ فلک را به خدایی مگیر
انجم و مه را مشناس اختیار
۳شمس و شموسی که سرآخر شدهست
چون خر لنگست در آن مستدار
۴باد چو راکع شد و خود را شناخت
نیست در آخر چو خسان بیمدار
۵چشم در آن باد نهادهست خس
کاو کشدش جانب هر دشت و غار
۶خیره در آن آب بماندهست سنگ
کوش بغلطاند در سیل بار
۷گر بد و نیکیم، تو از ما مگیر
ما همه چنگیم و دل ما چو تار
۸گاه یکی نغمهی تَر مینواز
گاه ز تر بگذر و رو خشک آر
۹گر ننوازی دل این چنگ را
بس بود اینش که نهی برکنار
۱۰نور علی نور چو بنوازیش
باده خوش و خاصه به فصل بهار
۱۱در کف عشقست مهار همه
اشتر مستیم در این زیر بار
۱۲گاه چو شیری متمثل شود
تا برمد خلق از او چون شکار
۱۳گاه چو آبی متشکل شود
خلق رود تشنه بدو جانسپار
۱۴