رحم کن ار زخم شوم سر به سر
مرهم صبرم ده و رنجم ببر
۱ور همه در زهر دهی غوطهام
زهر مرا غوطه ده اندر شکر
۲بحر اگر تلخ بود همچو زهر
هست صدف عصمتِ جان گهر
۳ابر ترشرو که غمانگیز شد
مژده تو دادیش ز رزق و مطر
۴مادر اگر چه که همه رحمت است
رحمت حق بین تو ز قهر پدر
۵سرمه نو باید در چشم دل
ور نه چه داند ره سرمه بصر
۶بود به بصره به یکی کو خراب
خانه درویش به عهد عمر
۷مفلس و مسکین بُد و صاحبعیال
جمله آن خانه یک از یک بتر
۸هر یک مشهور به خواهندگی
خلق ز بس کدیه شان بر حذر
۹بود لحاف شبشان ماهتاب
روز طواف همشان در به در
۱۰گر بکنم قصه ز ادبیرشان
درد دل افزاید با درد سر
۱۱شاه کریمی برسید از شکار
شد سوی آن خانه ز گرد سفر
۱۲در بزد از تشنگی و آب خواست
آمد از آن خانه یتیمی به در
۱۳گفت که هست آب ولی کوزه نیست
آب یتیمان بود از چشم تر
۱۴شاه در این بود که لشکر رسید
همچو ستاره همه گرد قمر
۱۵گفت برای دل من هر یکی
در حق این قوم ببخشید زر
۱۶گنج شد آن خانه ز اقبال شاه
روشن و آراسته زیر و زبر
۱۷ولوله و آوازه به شهر اوفتاد
شهر به نظاره پی یک دگر
۱۸گفت یکی کهآخر ای مفلسان
کشت به یک روز نیاید به بر
۱۹حال شما دی همگان دیدهاند
کن فیکون کس نشود بختور
۲۰ور بشود بختور آخر چنین
کی شود او همچو فلک مشتهر؟
۲۱گفت کریمی سوی بر ما گذشت
کرد در این خانه به رحمت نظر
۲۲قصه درازست و اشارت بس است
دیده فزون دار و سخن مختصر
۲۳