سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
۱مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز
۲چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز
۳صدیق و مصطفی به حریفی درون غار
بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز
۴دندان عیش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزیدن گرفت باز
۵پیراهن سیاه که پوشید روز فصل
تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز
۶مستورگان مصر ز دیدار یوسفی
هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز
۷افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد
با تنگهای لعل خریدن گرفت باز
۸آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان
در خون عاشقان بچریدن گرفت باز
۹خاتون روح خانه نشین از سرای تن
چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز
۱۰دیگ خیال عشق دلارام خام پز
سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز
۱۱نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر
از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز
۱۲آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد
افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز
۱۳بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما
یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز
۱۴سودای عشق لولی دزد سیاه کار
بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز
۱۵صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق
بر کف قراضهها بگزیدن گرفت باز
۱۶تبریز را کرامت شمس حقست و او
گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز
۱۷