آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم و بیقرار
۱ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ
مگذار شاهدان چمن را در انتظار
۲اندر چمن ز غیب غریبان رسیدهاند
رو رو که قاعدست که القادم یزار
۳گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست
خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار
۴ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو
سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار
۵غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست
از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار
۶گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک
پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار
۷تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی
رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار
۸شاخی که میوه داشت همینازد از نشاط
بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار
۹آخر چنین شوند درختان روح نیز
پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار
۱۰لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ
اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار
۱۱گویند سر بریم فلان را چو گندنا
آن را ببین معاینه در صنع کردگار
۱۲آری چو دررسد مدد نصرت خدا
نمرود را برآید از پشهای دمار
۱۳