هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
هر کس به لایق گهر خود گرفت یار
۱او را که داغ توست نیارد کسی خرید
آن کو شکار توست کسی چون کند شکار
۲ما را چو لطف روی تو بیخویشتن کند
ما را ز روی لطف تو بیخویشتن مدار
۳چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس
هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار
۴با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق
مانند آب و روغن و مانند قیر و قار
۵تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس
زین سوی تشنهتر شده باشد بدان کنار
۶هرک از تو میگریزد با دیگری خوشست
و آنک از تو میرمد به کسی دارد او قرار
۷و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر
خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار
۸گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغ
وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار
۹آن نای و نوش یاد نمیآیدت که تو
خوش میخوری ز دست یکی دیو سنگسار
۱۰صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی
بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار
۱۱این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک
آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار
۱۲با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ
با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار
۱۳رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود
شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار
۱۴چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر
جویای وصل این شدهای دست از آن بدار
۱۵گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان
احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار
۱۶