اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر
۱اندیشه میکنی که رهی از زحیر و رنج
اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر
۲ز اندیشهها برون دان بازار صنع را
آثار را نظاره کن ای سخره اثیر
۳آن کوی را نگر که پرد زو مصورات
وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر
۴گلگونهای کز اوست رخ دلبران چو گل
سرفتنهای کز اوست رخ عاشقان زریر
۵خوش از عدم همیپرد این صد هزار مرغ
از یک کمان همیجهد این صد هزار تیر
۶بیچون و بیچگونه برون از رسوم و فهم
بیدست میسریشد در غیب صد خمیر
۷بیآتشی تنور دل و معدهها فروخت
نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر
۸از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش
وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر
۹شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ
زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر
۱۰زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید
از مطبخ خدای نیاید صله حقیر
۱۱آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا
و آنک از شکاف کوه برون میکشد بعیر
۱۲وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی
وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر
۱۳اندر عدم نماید هر لحظه صورتی
تا این خیالیان بشتابند در مسیر
۱۴فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم
خود شرح این بگوید یک روز آن امیر
۱۵