پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار
۱آید خورشیدوار ذره شود بیقرار
کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار
۲خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست
از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار
۳خیز که رستیم ما بند شکستیم ما
خیز که مستیم ما تا به ابد بیخمار
۴خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است
دست زنان آمدست ای دل دستی برآر
۵آب حیات آمدست روز نجات آمدست
قند و نبات آمدست ای صنم قندبار
۶بنده آن پردهام گوش گران کردهام
تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار
۷مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید
آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار
۸بیادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست
سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار
۹جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات
جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار
۱۰