یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
۱من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع
گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز
۲غوغای روز بینی چون شمع مرده باش
چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز
۳گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست
چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز
۴ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما
این پرده را دریدی آن پرده را مدوز
۵ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی
کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز
۶اول چنان نواز و در آخر چنین گداز
اول یجوز آمد و امروز لایجوز
۷ای جان و بخت خندان در روی ما بخند
تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز
۸در موسم عجوز چو در باغ جان روی
بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز
۹گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست
گوید که راه باغ نیاموختی هنوز
۱۰آن سو که نکتهها و رموز چو جان رسد
ای عمر باد داده تو در نکته و رموز
۱۱تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش
با آن کمان دولت کو درمپیچ توز
۱۲گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر
همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز
۱۳ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی
لم تغنه المناصب و المال و الکنوز
۱۴ان کنت ذا غنی و غناک مکتم
کم حبه مکتمه ترصد البروز
۱۵یا طالب الجواهر و الدر و الحصی
مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز
۱۶میچین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر
در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز
۱۷استمحن النقود به میزان صادق
ردا لما یضرک مدا لما یعوز
۱۸