برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز
۱من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم
نیم خسیس که دزدم قماشه بزاز
۲درون پرده شبها لطیف دزدانند
که ره برند به حیلت به بام خانه راز
۳طمع ندارم از شب روی و عیاری
بجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز
۴رخی که از کر و فرش نماند شب به جهان
زهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز
۵روا شود همه حاجات خلق در شب قدر
که قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز
۶همه توی و ورای همه دگر چه بود
که تا خیال درآید کسی تو را انباز
۷هلا گذر کن از این پهن گوشها بگشا
که من حکایت نادر همه کنم آغاز
۸مسیح را چو ندیدی فسون او بشنو
بپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز
۹چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیر
اگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز
۱۰تو آن زمان که شدی گنج این ندانستی
که هر کجا که بود گنج سر کند غماز
۱۱بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رست
به تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز
۱۲بدزدی و بنشینی به گوشه مسجد
که من جنید زمانم ابایزید نیاز
۱۳قماش بازده آن گاه زهد خود میکن
مکن بهانه ضعف و فرومکش آواز
۱۴خموش کن ز بهانه که حبهای نخرند
در این مقام ز تزویر و حیله طناز
۱۵بگیر دامن اقبال شمس تبریزی
که تا کمال تو یابد ز آستینش طراز
۱۶