هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
با زهره درآ گویان در حلقه مستانش
۱هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم
وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
۲میگو سخنش بسته در گوش دل آهسته
تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش
۳یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه
آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش
۴آن جا که عنایتها بخشید ولایتها
آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش
۵آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد
بیدست برد چوگان هر گوی ز میدانش
۶شمس الحق تبریزی کو هر دل بیدل را
میآرد و میآرد تا حضرت سلطانش
۷