درون ظلمتی میجو صفاتش
که باشد نور و ظلمت محو ذاتش
۱در آن ظلمت رسی در آب حیوان
نه در هر ظلمتست آب حیاتش
۲بسی دلها رسد آن جا چو برقی
ولی مشکل بود آن جا ثباتش
۳خنک آن بیدق فرخ رخی را
که هر دم میرساند شه به ماتش
۴بسی دلها چو شکر شد شکسته
نگشته صاف و نابسته نباتش
۵بپوشیده ز خود تشریف فقرش
هم از یاقوت خود داده زکاتش
۶اگر رویش به قبله مینبینی
درون کعبه شد جای صلاتش
۷شب قدرست او دریاب او را
امان یابی چو برخوانی براتش
۸ز هجران خداوند شمس تبریز
شده نالان حیاتش از مماتش
۹