آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
بوک این همت ما جانب بستان کشدش
۱گرچه جان را نبود قوت این گستاخی
آنک جان از مدد رحمت جانان کشدش
۲هر دم از یاد لبش جان لب خود میلیسد
ور سقط میشنود از بن دندان کشدش
۳جانب محو و فنا رخت کشیدند مهان
تا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش
۴ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشد
تا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش
۵هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کند
گرچه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش
۶هر که در دیده عشاق شود مردمکی
آن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش
۷کافر زلف وی آن را که ز راهش ببرد
کفر آید بر او جانب ایمان کشدش
۸شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کند
هر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش
۹