شتران مست شدستند، ببین رقص جمل
زُ اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل
۱علم ما دادهی او و ره ما جادهی او
گرمی ما دم گرمش، نه ز خورشیدِ حمل
۲دم او جان دهدت روز نَفَخْتُ بپذیر
کار او کُنفَیکونست نه موقوف علل
۳ما در این ره همه نسرین و قَرنفُل کوبیم
ما نه زان اُشتر عامیم که کوبیم وَحَل
۴شترانِ وحلی بستهی این آب و گلند
پیش جان و دل ما، آب و گلی را چه محل
۵ناقةالله بزاده، به دعای صالح
جهت معجزهی دین ز کمرگاه جبل
۶هان و هان ناقهی حقّیم تعرض مکنید
تا نبُرَّد سرتان را سر شمشیر اجل
۷سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم
تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل
۸هله بنشین تو بجنبان سَر و میگوی بلی
شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل
۹