من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
۱سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
۲آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش
۳ای درختی که به هر سوت هزاران سایهست
سایهها را بنواز و مبُر از گوهر خویش
۴سایهها را همه پنهان کن و فانی در نور
برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
۵ملک دل از دودلی تو مخبط گشتهست
بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
۶عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی
تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش
۷