بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش
نفس اگر سر بکشد گوش کشان میکشدش
۱جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست
وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش
۲دل ز دردش چه خوشیها و طربها دارد
تو مگیر آن کرم وان دهش بیعددش
۳ملک الموت برید از دلم آن روز طمع
که مشرف شدم از طوق حیات ابدش
۴برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان
کاروانی که غم عشق خدا راه زدش
۵سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان
سرو آزادی او کرد که بخشید قدش
۶بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت
گل از او جامه دراند که برافروخت خدش
۷کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت
که بهار کرمش بازنبخشید صدش
۸میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی
آفتاب کرم تو به کرم میپزدش
۹آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند
چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش
۱۰همه شب سجده کنان میرود و وقت سحر
روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش
۱۱هر که امروز کند شهوت خود را در گور
هر یکی حور شود مونس گور و الحدش
۱۲هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی
کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش
۱۳بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش
که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش
۱۴