اندک اندک راه زد سیم و زرش
مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش
۱عشق گردانید با او پوستین
میگریزد خواجه از شور و شرش
۲اندک اندک روی سرخش زرد شد
اندک اندک خشک شد چشم ترش
۳وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد
راند عشق لاابالی از درش
۴اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت
چون بریده شد رگ بیخ آورش
۵اندک اندک دیو شد لاحول گو
سست شد در عاشقی بال و پرش
۶اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز
رفت وجد و حالت خرقه درش
۷عشق داد و دل بر این عالم نهاد
در برش زین پس نیاید دلبرش
۸زان همیجنباند سر او سست سست
کآمد اندر پا و افتاد اکثرش
۹بهر او پر میکنم من ساغری
گر بنوشد برجهاند ساغرش
۱۰دستها زان سان برآرد کآسمان
بشنود آواز الله اکبرش
۱۱میر ما سیرست از این گفت و ملول
درکشان اندر حدیث دیگرش
۱۲کشته عشقم نترسم از امیر
هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش
۱۳بترین مرگها بیعشقی است
بر چه میلرزد صدف بر گوهرش
۱۴برگها لرزان ز بیم خشکی اند
تا نگردد خشک شاخ اخضرش
۱۵در تک دریا گریزد هر صدف
تا بنربایند گوهر از برش
۱۶چون ربودند از صدف دانه گهر
بعد از آن چه آب خوش چه آذرش
۱۷آن صدف بیچشم و بیگوش است شاد
در به باطن درگشاده منظرش
۱۸گر بماند عاشقی از کاروان
بر سر ره خضر آید رهبرش
۱۹خواجه میگرید که ماند از قافله
لیک میخندد خر اندر آخرش
۲۰عشق را بگذاشت و دم خر گرفت
لاجرم سرگین خر شد عنبرش
۲۱ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست
لاجرم شد خرمگس سرلشکرش
۲۲خرمگس آن وسوسهست و آن خیال
که همی خارش دهد همچون گرش
۲۳گر ندارد شرم و واناید از این
وانمایم شاخهای دیگرش
۲۴تو مکن شاخش چو مرد اندر خری
گاو خیزد با سه شاخ از محشرش
۲۵