آنک جانش دادهای آن را مکش
ور ندادی نقش بیجان را مکش
۱آن دو زلف کافر خود را بگو
کای یگانه اهل ایمان را مکش
۲آفتابا روی خود جلوه مکن
چند روزی ماه تابان را مکش
۳چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال
بازگرد و جمله مرغان را مکش
۴در میان خون هر مسکین مرو
جز قباد و شاه خاقان را مکش
۵گر مرا دربان عشقت بار داد
از سر غیرت تو دربان را مکش
۶گر فضولم من که مهمان توام
شرط نبود هیچ مهمان را مکش
۷مست میدانم ز مِی دانم خراب
شیشه مشکن مست میدان را مکش
۸شمس تبریزی توی سلطان من
بازگشتم باز سلطان را مکش
۹