گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
۱در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی
زان شد که تو میدانی آهسته که سرمستم
۲پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
۳ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم
۴رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم
۵ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم
۶از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم
۷تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم
۸هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم آهسته که سرمستم
۹در مذهب بیکیشان بیگانگی خویشان
باد است بر ایشان آهسته که سرمستم
۱۰ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
۱۱