چه دیدم خواب شب کامروز مستم
چو مجنونان ز بند عقل جستم
۱به بیداری مگر من خواب بینم
که خوابم نیست تا این درد هستم
۲مگر من صورت عشق حقیقی
بدیدم خواب کو را می پرستم
۳بیا ای عشق کاندر تن چو جانی
به اقبالت ز حبس تن برستم
۴مرا گفتی بدر پرده دریدم
مرا گفتی قدح بشکن شکستم
۵مرا گفتی ببر از جمله یاران
بکندم از همه دل در تو بستم
۶مرا دل خسته کردی جرمم این بود
که از مژگان خیالت را بخستم
۷ببر جان مرا تا در پناهت
دو دستک می زنم کز جان بسستم
۸چه عالمهاست در هر تار مویت
بیفشان زلف کز عالم گسستم
۹که در هفتم زمین با تو بلندم
که در هفتم فلک بیروت پستم
۱۰