به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
۱به جان جمله جانبازان که جانم
به جان رستگارانش که رستم
۲عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
۳چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلمها را شکستم
۴جمال یار شد قبله نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم
۵ز حسن یوسفی سرمست بودم
که حسنش هر دمی گوید الستم
۶در آن مستی ترنجی می بریدم
ترنج اینک درست و دست خستم
۷مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بیتو هستم
۸توی معبود در کعبه و کنشتم
توی مقصود از بالا و پستم
۹شکار من بود ماهی و یونس
چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
۱۰چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم
چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
۱۱برای طبع لنگان لنگ رفتم
ز بیم چشم بد سر نیز بستم
۱۲همان ارزد کسی کش می پرستد
زهی من که مر او را می پرستم
۱۳ببرد از کسی کآخر ببرد
به سوی عدل بگریزید ز استم
۱۴چو ری با سین و تی و میم پیوست
بدین پیوند رو بنمود رستم
۱۵یقین شد که جماعت رحمت آمد
جماعت را به جان من چاکرستم
۱۶خمش کردم شکار شیر باشم
که تا گوید شکار مفترستم
۱۷