ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم
۱دهان اژدها را بردریدم
طریق عشق را آباد کردم
۲ز آبی من جهانی برتنیدم
پس آنگه آب را پرباد کردم
۳ببستم نقشها بر آب کان را
نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
۴ز شادی نقش خود جان می دراند
که من نقش خودش میعاد کردم
۵ز چاهی یوسفان را برکشیدم
که از یعقوب ایشان یاد کردم
۶چو خسرو زلف شیرینان گرفتم
اگر قصد یکی فرهاد کردم
۷زهی باغی که من ترتیب کردم
زهی شهری که من بنیاد کردم
۸جهان داند که تا من شاه اویم
بدادم داد ملک و داد کردم
۹جهان داند که بیرون از جهانم
تصور بهر استشهاد کردم
۱۰چه استادان که من شهمات کردم
چه شاگردان که من استاد کردم
۱۱بسا شیران که غریدند بر ما
چو روبه عاجز و منقاد کردم
۱۲خمش کن آنک او از صلب عشق است
بسستش اینک من ارشاد کردم
۱۳ولیک آن را که طوفان بلا برد
فروشد گرچه من فریاد کردم
۱۴مگر از قعر طوفانش برآرم
چنانک نیست را ایجاد کردم
۱۵برآمد شمس تبریزی بزد تیغ
زبان از تیغ او پولاد کردم
۱۶