یکی مطرب همیخواهم در این دم
که نشناسد ز مستی زیر از بم
۱حریفی نیز خواهم غمگساری
ز بیخویشی نداند شادی از غم
۲همه اجزای او مستی گرفته
مبدل گشته از اولاد آدم
۳مسلمانی منور گشته از وی
مسلم گشته از هستی مسلم
۴چو با نه کس بیاید بشمری ده
ده تو نه بود از ده یکی کم
۵خدایا نوبتی مست بفرست
که ما از می دهل کردیم اشکم
۶دهل کوبان برون آییم از خویش
که ما را عزم ساقی شد مصمم
۷دهلزن گر نباشد عید عید است
جهان پُر عید شد والله اعلم
۸پراکنده بخواهم گفت امروز
چه گوید مرد درهم جز که درهم
۹مگر ساقی بینداید دهانم
از آن جام و از آن رطل دمادم
۱۰مرادم کیست زینها شمس تبریز
ازیرا شمس آمد جان عالم
۱۱