از آن باده ندانم، چون فنایم
از آن بیجا نمیدانم کجایم
۱زمانی قعر دریایی درافتم
دمی دیگر چو خورشیدی برآیم
۲زمانی از من آبستن جهانی
زمانی چون جهان خلقی بزایم
۳چو طوطیْ جانْ شِکر خاید به ناگه
شوم سرمست و طوطی را بخایم
۴به جایی درنگنجیدم به عالم
بجز آن یارِ بیجا را نشایم
۵منم آن رندِ مستِ سخت شیدا
میانِ جمله رندانْ هایْ هایم
۶مرا گویی: «چرا با خود نیایی؟!»
تو بنما خود که تا با خود بیایم
۷مرا سایهیْ هُما چندان نوازد
که گویی سایه او شد من هُمایم
۸بدیدم حُسن را سرمست میگفت:
«بلایم من، بلایم من، بلایم»
۹جوابش آمد از هر سو ز صد جان
تُرایم من، تُرایم من، تُرایم
۱۰تو آن نوری که با موسی همیگفت
«خدایم من، خدایم من، خدایم»
۱۱بگفتم: «شمس تبریزی! کِیی؟» گفت:
«شمایم من، شمایم من، شمایم»
۱۲