مرا خواندی ز در تو خستی از بام
زهی بازی زهی بازی زهی دام
۱از آن بازی که من می دانم و تو
چه بازیها تو پختستی و من خام
۲توی کز مکر و از افسوس و وعده
چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام
۳مها با این همه خوشی تو چونی
ز زحمتهای ما وز جور ایام
۴چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی
که در مجلس تو داری جام بر جام
۵مرا در راه دی دشنام دادی
چنین مستم ز شیرینی دشنام
۶