دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم
یا نمکدان کی دیدهست که من در شورم
۱هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست
هر چه امروز بگویم بکنم معذورم
۲بوی جان هر نفسی از لب من می آید
تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
۳گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
۴ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم
۵شب گه خواب از این خرقه برون می آیم
صبح بیدار شوم باز در او محشورم
۶هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح
هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم
۷گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن
ور نه پارهست دلم پاره کن از ساطورم
۸باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد
ساقی آمد به خرابی تن معمورم
۹روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم
بیکمر چست میان بسته که گویی مورم
۱۰سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم
خم سر خویش گرفتهست که من رنجورم
۱۱ما همه پرده دریده طلب می رفته
می نشسته به بن خم که چه من مستورم
۱۲تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما
که دلت را ز جهان سرد کند کافورم
۱۳چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه
بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم
۱۴نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم
خالدین ابدا شد رقم منشورم
۱۵اگر آمیختهام هم ز فرح ممزوجم
وگر آویختهام هم رسن منصورم
۱۶جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند
جان موسی است روان در تن همچون طورم
۱۷هله خاموش که سرمست خموش اولیتر
من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم
۱۸شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم
۱۹