اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
بستان ز من شرابی که قیامت است حقا
۱چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول
دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
۲غم و مصلحت نمانَد همه را فرو دَرانَد
پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
۳تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی
بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا
۴بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی
چو چنان شوم بگویم سخن تو بیمحابا
۵قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده
بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا
۶نگران شدم بدان سو که تو کردهای مرا خو
که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا
۷