چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
۱به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد
که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
۲همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی
چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
۳که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او
که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
۴نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان
نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا
۵چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد
به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما
۶بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را
ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
۷من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد
اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
۸چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت
بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
۹خبرش ز رشک جانها نرسد به ماه و اختر
که چو ماه او برآید بگدازد آسمانها
۱۰خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم
چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا
۱۱