ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم
۱آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر
سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم
۲رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم
دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم
۳هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود
که به کف شعشعه جوهر انسان داریم
۴چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم
چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم
۵بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد
دل بدان سابقه و دست در انبان داریم
۶اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست
چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم
۷در چه و حبس جهان گرچه رهین دلویم
چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم
۸شمس تبریز شهنشاه همه مردان است
ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم
۹