ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
۱رفت این روز دراز و در حس گشت فراز
ز اول روز خماریم به شب زان بتریم
۲باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است
گرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
۳معده گاو گرفتهست ره معده دل
ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم
۴نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا
چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم
۵همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش
همه محبوس نقوش و وثنات صوریم
۶کوزهها دان تو صور را و ز هر شربت فکر
همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم
۷نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع
نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم
۸شربت از کوزه نروید بود از جای دگر
همچو کوزه ز اصول مددش بیخبریم
۹از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب است
زان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم
۱۰آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرط
سبب قربت مفرط معزول از بصریم
۱۱گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم
گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم
۱۲اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمید
وگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم
۱۳گرچه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست
متصل با کرم دوست چو آب و جگریم
۱۴چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت
با مهندس ز درون هندسهای برشمریم
۱۵چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما
همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم
۱۶از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید
قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم
۱۷وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا
گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم
۱۸زان بهاری که خزانی نبود در پی او
همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم
۱۹جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان
واسطه روز و شب خویش مثال سحریم
۲۰من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهار
هله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم
۲۱