می رسد بوی جگر از دو لبم
می برآید دودها از یاربم
۱می بنالد آسمان از آه من
جان سپردن هر دمی شد مذهبم
۲اندکی دانستیی از حال من
گر خبر بودی شبت را از شبم
۳مکتب تعلیم عشاق آتش است
من شب و روز اندرون مکتبم
۴روی خود بر روی زرد من بنه
دست نه بر سینهام کاندر تبم
۵گفتمش گویم به گوشت یک سخن
گفت ترسم تا نسوزد غبغبم
۶گفتمش دور از جمالت چشم بد
چشم من نزدیک اگر چه معجبم
۷